دیشب ٬ شب عجیبی بود ! 

 نمیدانم چرا  …  راستش چیزی از دیشب یادم نیست . 

 تنها به خاطر می‌آورم که من بودم و تو بودی و ماه بود. 

 ماه دیشب خیلی هیز بود ، همه‌اش از کنار کرکره‌ی اتاق سرک میکشید ببیند این تو

چه میگذرد . 

 یادم هست تا ماه بود تو هم بودی . 

 تو نزدیک بودی و ماه دور . 

 من به ماه نگاه میکردم و تو به من . 

 صبح ... بیدار که شدم دیگر تو نبودی . 

 صبح .. بیدار که شدم ماه هم رفته بود  . 

 تنها چیزی که از دیشب مانده بود کرکره‌ی اتاق بود که هنوز بود .
 .............

 امروز روز عجیبی بود ! 

 نه تو بودی و نه ماه بود . 

 از در که رفتم بیرون سنجاب هر روزم را دیدم ، سنجاب شیطانی‌ست . 

 همیشه پشت در ما از این درخت به آن درخت میپرد و منتظر است من در را چند

دقیقه برایش باز بگذارم و بروم ،

 فورا میپرد داخل . اتاق گرم و نرم است و سنجاب هم عاشق جای گرم و نرم ، 

 میدانی ... سنجاب هم امروز عجیب بود ! 

 نگاهش که کردم آمد جلو و سلام داد ، 
 

گمان کنم میخواست دست هم بدهد ولی قیافه‌ی مرا که دید پشیمان شد . 

 امروز نگاه سنجاب برایم تازگی داشت ! 

 فهمید و گفت من عجیب نیستم . 

 من چیزی نگفتم ولی سنجاب گفت باور کن ! 

 سنجاب برایم قصه‌ی عجیبی گفت ، 

 قصه‌‌ی سنجاب‌هایی که هر روز از این درخت به آن درخت میروند ، 

 قصه‌ی سنجاب‌هایی که هر شب تمام شهر را دنبال درختشان میگردند و کنار هر

درختی که گرم‌تر باشد میخوابند ، بدون اینکه به ماه نگاه کنند . 

 سنجاب به من گفت تا به حال ماه را ندیده و هر شب فقط به درختش نگاه می‌کند .

 میدانی ... سنجاب ها حیوانات عجیبی هستند ! 

 آن‌ها هیچوقت خسته نمیشوند . 

 حتی اگر هر شب مجبور باشند کنار یک درخت جدید بخوابند باز هم تمام شهر را

دنبال آن یک درخت میگردند. 

 سنجاب به من راز عجیبی را گفت ... 

 او به من گفت که هیچ‌وقت پشیمان نمیشود ، 

 حتی ده سال بعد و این را که  گفت رفت دنبال درخت امروزش .
 .............
 سنجاب ها عجیبند ! 

 تو هم عجیبی ! 

 ماه هم عجیب است ! 

 دیشب و امروز هم همه‌اش عجیب بود ! 

 ولی هرچه باشدامروز تو نبودی ٬

 ماه هم نبود . 

سنجاب هم دیگر نیست . 

(البته اين نوشته رو از يکی از سايت ها بر داشتم بدون اجازه ی نويسندش 08.gifاسم

عزيزمم سايه روشن بود)

/ 0 نظر / 6 بازدید