ای سراپا همه خوبی به تو می اندیشم

به تو ای مظهر حسن

به تو ای آیت نازبه تو کز حال دلم بی خبری

به تو که به گریه ی من می خندی

بنگر به سیه بختی خود

به دل ساده ی خویش

به وفای خود و به بی عهدی خود

به همان شب که به من می گفتی

عهد و پیمان میان من و تو ره به سوی ابدیت دارد

پس چه شد ان همه سوز

پس چه شدان همه عشق

یاد داری شب مهتابی را

آسمان شاهد افسانه ی ما

یاد داری که از باغ گل یاس نرم و اهسته گذر می کردیم

تو به من قصه ی دل می گفتی و من از بهر تو گل می چیدم

پس کجا رفت؟ چه شد؟چه شد ان قصه ی عشق؟

چه شد ان برق نگاه؟

راستی وای به من که پس از ان همه درد

بازهم به تو می اندیشم؟02.gif

/ 0 نظر / 9 بازدید