باز هم قلبی به پايم افتاد
 
باز هم چشمی به رويم خيره شد
 
باز هم در گير و دار يک نبرد
 
عشق من بر قلب سردی چيره شد
 
بر دو چشمش ديده می دوزم با ناز
 
خود نمی دانم چه جويم در او
 
عاشق ديوانه می خواهم که زود
 
بگذرد از جاه و مال و آبرو
 
من صفای عشق می خواهم از او
 
تا فدا سازم وجود خويش را
 
من به او می گويم ای ناآشنا
 
بگذر از من ، من تو را بيگانه ام
 
آه از اين دل ، آه از اين جام اميد
 
عاقبت بشکست و کسی رازش نخواند
/ 0 نظر / 7 بازدید