انتهاي سكوت من ابتداي غوغاي انتظاري بود كه مرا تا تنهايي هميشگي برد؛ به لحظات

غروروجهالت اعتماد كردم تا ثانيه هاي عميق دلتنگي را نا خواسته پذيرا باشم . تپش هاي كودكانه

قلبم به آه هاي سرد مبدل شد. ترس و ترديد به وادي شوق بودن ره گزيد و انتظار واهي؛ شهامت

ماندن يافت .

مي خواستم ثابت كنم. اما چه چيز را نمي دانم. ولي امروز از خود مي پرسم چرا؟

/ 0 نظر / 6 بازدید