يك روز در خزان بی پايان بودن،

در تكرار روزهای بی احساس

 و در جستجوی بهانه‌ای برای گريز چشمان او بود

 كه مرا از قاب خاك برون برد،
 

پروازی فراتر از افسون و خوابی بيش از جنون.

  در آن هنگام غرورم را گم كردم و نياز را يافتم،

 قدرتی به عمق يقين.

 با گفتن راز دل وارد دريايی بی‌كران شدم

و حال با قلبی لبريز از زمزمه عشق سرگردان

در سفر چشمهای اويم و با تمام وجود می‌خوانم؛<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

گر شوم مجنون ز عشقت، تا ابد ديوانگی معنا ندارد...

 
/ 0 نظر / 6 بازدید