چند وقتی ست حس غریبی دارم.

گم شدن در جاده ای ناپیدا.

تنها شدن در پهنای کویر.

پژمرده شدن در میان با د.

نمی دانم شاید حسی بالاتر از تمام حس های بشری.

حسی بیشتر ار مرگ.زندگی.کهنگی.حسی کاملتر از عشق.کاملتر از رویا.

شیرین تر از شیرینی.

چند وقتیست که بریده ام ......

از همه چیز .از دنیا.از این خاکیان عشق فشان که در وادی تیرگی عشق را

جستجو می کنند.در حالی که نمی دانند خود عشقند.

وجود انها عشق است روحشان که با معبود ازلی ییوندها دارد.

بگذار تا تنها بمانم .

تنها ان زمان است که وجودم ارامشی از شوق وصال می گیرد.

ان زمان است که برواز تا منزلگهت دیده ام را سر شار از اشکی زلال و پاک

می کند.

و ان هنگام که زهز هلاهل مرگ را جرعه جرعه در کام وجودم بریزی و بار

گناهان صعبم را صبو رانه از دوشم بر گیری

ان هنگام که اشک هایم با جرعه وصال تو تطهیر می شود.

تنها ان هنگام است که ارامشی قلبی در وجود تنهای خود خواهم داشت.

 

/ 0 نظر / 6 بازدید