شبهايم بي ستاره شده است و مهتاب ديگر به ميهماني وجود بي تابم نمي آيد.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

روزهاي من پر از اندوه و تشويش است و خورشيد خود را پشت ابر هاي نا
 
مهرباني و حسد پنهان كرده است.

 

قلب من لبريز از درد است و تهي از شادي.

 

تمام وجودم را كينه اي آكنده از درد مرا فرا گرفته است.

 

من ديگر هستي ام را باخته ام. من براي باختن چيزي ندارم و تلاشي براي بردن
 
نمي كنم.

 

امروز و ديروز و فرداي من مه آلود است و غمگين.

 

اي كاش اين دل پر درد را مرهمي بود. اي كاش نمك بر زخمهايم نمي پاشيدند و
 
التيام بخش وجودم بودند.

 

دستهاي سردم گرماي ديگران را ديگر هرگز باور ندارند.

 

من عشق را به مسخره گرفته ام و باور را در قلبم كشته ام .

 

بر ذهنم و خاطرم حك كرده ام باور هرگز ترديد هميشه.

 

ايمان را به هر چيزي و به هر كسي از ياد برده ام.

 

تمام راه هاي ورود قلبم را بسته ام و انتظار مهرباني و پاكي و را از هيچكس را
 
ندارم.

 

من تمام هستي ام را به غم و سكوت و توهم آلوده كرده ام.

 

تمام وجودم را تهي از نياز كردم و غني و لبريز از بي نيازي .

 

من تمام آرزوهايم را به گور نشانده ام.

 

تمام خواسته ام مرگ است و آرزويم به خاك رفتن جسم متحركم.

 

بي آرزويم.

/ 0 نظر / 6 بازدید