23mvwhx.jpg

بعد از مدت ها در آغوشت نشسته بودم آرام و ساکت . گرمی

دستانت را بر روی تن یخ زده ام چه عاشقانه حس می کردم . نگاهی

به چشمان عاشقم انداختی ........ پاکی نگاهت تنم را به لرزه

انداخت .............

چه حس زیبایی بود در آغوش تو بودن .........................

اشک در چشمانم حلقه زده بود . درد دلم را از نگاهم

خواندی .................

چشمانت را بستی و شروع کردی به خواندن ................

آرام زمزمه می کردی      دلم گرفت ای هم نفس   پرم شکست تو

این قفس ..................

دستم را باز کردم تیغ در دستانم برقی زد......لحظه های آخر بود

همیشه آرزو داشتم در آغوش تو بمیرم و این بهترین فرصت بود .......

آرام تیغ را بر روی دستانم گذاشتم ناگهان ترس عجیبی تمام وجودم را

فرا گرفت دستانم می لرزید اما فرصتی نداشتم باید قبل از آنکه

چشمانت را باز کنی کار را تمام می کردم ........

تیغ را روی دستم کشیدم خون به سرعت از بدنم خارج می شد

دست هایم را مشت کردم و فشار دادم تا مبادا از شدت درد تکان

بخورم و تو چشمت را باز کنی .....................

لحظه های آخر بود در کنار تو در آغوش تو جان دادن لذت عجیبی

داشت و تو هنوز زمزمه می کردی

صدایت را برای آخرین بار می شنیدم . دستت را آرام بر روی لبهایم

کشیدی برای آخرین بار دستان نجیبت را بوسیدم و چشم هایم را به

روی همه تنهایی ها بستم

بدنم یخ زده بود . سرمای ناگهانی بدنم تو را به خودت آورد چشمانت

را باز کردی و دیدی از من تنها یک لباس خونی و دستمالی خیس از

اشک برایت باقی مانده .................................

/ 0 نظر / 6 بازدید