حسادت می کنم به رنگ ديوار، وقتی اتفاقی سايش بدنت به پوستش را حس می کند.

 

حسادت می کنم به آفتاب، وقتی با نوازش آرام پوستت به تو گرمی ميبخشد.

حسادت می کنم به برگ گياه، وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هيجان زده

 

می کند و

 

بی تاب و چرخان.

و حسادت می کنم به پدرت، وقتی در زير نور گرم به او لبخند ميزنی.

 

و به مادرت هم، وقتی چند لحظه پيش از خواب به ياد تو لبخند ميزند.

 

و به تختت که همه روز به هم آغوشی شبت پريشان و بهم ريخته است.

و به فرش که چند تار مويت را ميان پرزهايش نگه ميدارد و به سادگی هم پس نمی دهد.

 

و به اتاقت که لذت بودن با تو را هميشه می چشد.

 

و به آينه ات که هر روز گرمی نگاهت را حس می کند .

و به کوچه ات، درختهای باغچه ، چشمهايت وبه خودت، به خدايت و به اين قلم که از تو گفت<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

کاش آن آينه ای بودم من

 

که به هر صبح، تو را ميديدم

 

می کشيدم همه اندام تو را در آغوش

 

سرو اندام تو با آن همه پيچ ، آن همه تاب

 

آنگه از باغ تنت می چيدم گل صد بوسه ی ناب

 

/ 0 نظر / 5 بازدید