به گمان  تا بی نهايت خسته خواهم ماند و تنها<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

بی ترانه بی اميد و بی سرور

 

سرد و تاريک در فراسوهای دل

 

تا نهايت خسته خواهم ماند و خواهم خواند

 

راستـــــــــــــــــــی......

 

 

به ياد می آوري؟

 

روزی كه ماهی ها مردند،

 

و قناری برای هميشه خاموش ماند،

 

روزی كه شب را اسير خود كرد

 

و ستارگان مهتاب را تشييع كردند.

 

آن روز را به خاطر بسپار،

 

برايش مراسمی بگير

 

شمعی روشن كن

 

عكس ياسهای پژمرده را روبان سياه ببند.

 

و مرا هم صدا كن.....

 

طلوع تلخی ها را آواز سازيم

 

و بخوانيم

 

صدايم كن تا

 

غم كوچ احساسمان را با هم قسمت كنيم.

 

اگر صدايم كردی و نيامدم

 

بدان كه پی عكسی از خودم می گردم و

 

تكه روباني.....

/ 0 نظر / 5 بازدید