فلسفه گناه و دوست داشتن

 

دوست داشتن خیلی شبیه احتیاج داشتن است
 
 
يک جور احتياج داشتن مفرط
 
 
 و گاهی هم دوست داشتن راهی برای فراموش کردن است
 
 
 چند روزیست غریبه ای در زندگیم پیدا شده ... حس میکنم دوستش دارم ...
 
 
 و خودش هم باور کرده که  خیلی دوستش دارم !
 
 
 نمی دانم ... شاید برای به خاکسپاری خاطرات گذشته  !
 
 
يکبار ...  نیمه شب ... از او پرسيدم :
 
 
-  چرا منو دوست داری ؟
 
 
 
و حس کردم بعد از اين سئوال روی گونه سمت چپ او و روی احساسات من چال کوچکی
 
 
افتاد  و این شروع تازه ای بود برای یک هم آغوشی ، 
 
 
 بوسه های عاشقانه در تاریکی ،
 
 
شنیدن نفسهای هوسناک ،
 
 
و لذت بردن از یک گناه . 
 
 
 همیشه معتقدم گناه بايد لذت داشته باشد
 
 
گناهی که لذت ندارد ؛‌ حماقت است
 
 
 آدم ها گناه می کنند و گناه می کنند و گناه می کنند 
 
 
 و هيچ لذتی در پس گناهان بيشمارشان نيست
 
 
 يا آدم ها خيلی احمق شده اند
 
 
و يا من در تعريف گناه اشتباه می کنم
 
 
من همه چيز را می دانم و هيچ چيز را نمی فهمم
 
 
 و اين عميقا تاسف بار است .
 
 
خیلی بد است
 
 
گاهی آدم دلش میخواهد از خودش فرار کند
 
 
از خودش و گذشته اش و آينده ای که نمی خواهد داشته باشد
 
 
 به هر طرف که می دود ؛‌ باز هم جز خودش ؛ کسی نيست
 
 
 به کسی دل می بندد تا خودش را فراموش کند
 
 
به کسی ديگر که مثل خود او از خودش فرار کرده است و از دیگران هم همینطور 
 
 
 مدتی می گذرد
 
 
 اندکی آرام می گيرد و کمی فراموش می کند
 
 
اما دوباره عصيان می کند و خودش می شود
 
 
 همانی می شود که روزی از او فرار کرده بود
 
 
همانی می شود که نمی خواست باشد
 
 
 دل می کند و همه چيز را به هم می ريزد و در پی يافتن سعادت
 
 
چیزی که گمشده همیشگی اوست
 
 
به تنهائی میگریزد و باز
 
 
 خودش را می بيند و نااميدانه به ديوار بلند آرزوهای سرکوب شده اش چنگ می زند 
 
 
 باز هراسان و دربدر از خويش می گريزد تا شايد
 
 
 باز در خم کوچه ای ؛
 
 
 کسی مثل خودش را بيابد و او را در آغوش بکشد
/ 0 نظر / 41 بازدید