برگهاي خشك و بي رمق روي زمين را نسيم ابتداي پاِِِِِييز جا به جا مي كند <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

و خاك را از اثر هر چيز پاك پاك مي كند .

 

من تاب ديدن مرگ زندگي را ندارم 

 

دلم را چنگ زد جواني رو به زوال بهار .

 

سري تكان مي دهم و دست همياريش واپس

 

مي زنم .

 

مي رود .

 

 

و دوباره!

 

چه نگاه داغ و جواني .

 

چه گفت؟

 

گفت دوباره باز مي گردد .

 

چه گفت؟

 

گفت دست بالاي دست زياد است .

 

گفتم :رنجيدي ؟

 

گفت: نه!

 

در من ذوقي برانگيخته سد تا بروم.

 

و مي روم.

 

اما باز مي گردم.

 

نه او باز مي گرداند.

 

خودش عقبم آمد.

 

من به پشت سر نگاه نمي كنم .

 

پشت سر ديروز است .

 

پشت سر خستگي امروز است .

 

من هنوز كالم.

 

مي روم تا برسم.

 

مي روم تا دوباره پيدا شوم.

 

رفت.

 

روزها و هفته ها و سالهلست كه رفته است .

 

اما بازمي گردد.

 

خودش گفت كه باز ميگردد.

 

(گروه ترانه ها)

/ 0 نظر / 5 بازدید