قاصدک

قاصدک بازم يادش رفته که بايد خوش خبر باشه!

چقدر دلم می خواست وقتی از خواب بلند می شم  هيچ چيز آزار دهنده ای نبينم

ای خدا چرا شادی ها اين قدر کوتاهند

دردهای تکراری ....

دردهائی که هيچ وقت تمومی ندارن

دردهائی که هميشه باهاتن، هميشه، هميشه تا ابد

اون روزها تحمل می کردم اما حالا ....

ديگه نمی تونم

حقيقتش رو بگم

ديگه بريدم ديگه نمی کشم ...!!

تازه داشتم به زندگی ادامه می دادم يعنی همه چيز رو فراموش کرده بودم

تا می يای يک کم طعم خوشبختی رو بچشی همه چيز می ريزه به هم

اونقدر محکم زمين می خوری که تمام خوشی ها همه يک جا از يادت می ره

(سياوش يزدانی از سايت ترانه ها)

/ 0 نظر / 4 بازدید