!

چشمی سياه و چهره مهتاب رنگ داشت يک روز آمد و بنشست و بوسه خواست

آن بوسه جوی شوخ - که با ياد او خوشم - اينک گذشته عمری و می جويمش کجاست؟

بااو در آرزوی وفا آشنا شدم اما وفا نکرد و دل از من بريد و رفت

آن آفتاب عشق - که یادش بخیر باد - يک شامگه ز گوشه بامم پريد و رفت

او رفت و دل به ماهرخان دگر سپرد اينک منم که دل به دگر کس نبسته ام

گشت زمان از آن همه بيتابيم نکاست گويم هنوز بر سر آتش نشسته ام

يکدم نشد که یاد وی از سر به در کنم همواره پیش ديده من نقش روی اوست

اين است آن دو چشم فسونساز آشنا اینهم لبان اوست- لب بوسه جوی اوست-

هرچند او شکست ولی من هنوز هم دارم عزيز حرمت عهد شکسته را

هرچند اوگسست ولی من هنوز هم دارم به دل محبت يار گسسته را

گویند دوستان که" از اين عشق در گذر کوته کن اين حديث که او دلربا نبود

از سینه ستبر و قد سرو و روی نغز در او نشان اين همه خوبی بجا نبود

این داستان کهن شد و این قصه ناپسند باید که ترک عشق غم آلود او کنی

وز سرو قامتان فراوان این ديار همراز و همدم دگری جستجو کنی..."

ای دوستان حکايت خود مختصر کنيد کمتر سخن ز همدم و همراز آوريد

زيبا رخان شهر من ارزانی شما

زشت مرا که رفت به من بازآوريد!

/ 0 نظر / 6 بازدید