ديگر تو را به خاطر نخواهم اورد

ديگر به خاطر تو ، اشك از ديده نخواهم ريخت 

 

ديگر پيرامُن تو نخواهم گشت ،

 

ديگر نام تو بر زبانم نخواهد رفت .

...............

بعد از اين ، اي نور ، سايه وار از تو مي گريزم

 

بعد از اين ، اي آفتاب ، شب پرده وار از تو دوري مي گزينم .

 

بعد از اين ، من و راهٍ من ، سر ٍ من و سوداي ٍ من .

 

ديگر به اميد بوسه اي به پاي ات نخواهم افتاد.

 

ديگر به اميد اينكه دستم رابگيري، به پاي ات بوسه نخواهم زد .

 

ديگر به اميد نوازشي ، چهره به خاك راهت نخواهم سود .

 

نه ، ديگر ، ديگر هيچ وقت

 

هيچ وقت ، تا زنده هستم .

 

احمد شاملو

  
نویسنده : ye divoone ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٤