تو ديگر به ياد من نيستی...

چشمهايم دروغ نمی گويند

 

تو ديگر به ياد من نيستی

 

من شيرين تنها آرزوی تو نيستم

 

تو هم ديگر فرهاد من نيستی

 

بگذار صادقانه بگويم

 

ديگر از گرمگاه سينه ات بخار نرم "دوستت دارم" بر

 

نمی خيزد

 

ديگر از آبشار نگاهت مهربانی نمی ريزد

 

روزگاری گل سر سبد آرزوهايت بودم

 

ولی حالا مشتی خاکستر ته اجاقم

 

آن روزها قهرمان شکست ناپذير خيالت بودم

 

ولی حالا سواری افتاده زير قدمهای اسب خويش

 

آن روزها می گفتی افسانه شعرهايمی

 

شاه بيت غزل زندگی ام

 

حالا می گويی واژه ای بی معنی و کهنه ای

 

آنروزها می گفتم خدای منی، بتِ مقبول من

 

حالا می گويم ابليسی مکاره و تن آلوده ای

 

روزگاری فرشته ای زيبا رو کنار من بودی

 

حالا عروسکی شکسته کنج اتاقی

 

آنروزها محبوبِ قبيله عشق بودی

 

حالا پسری تنها مطرودِ هم خانه خويش

 

ديگر آن روزها رفتند

 

و اين روزها هم خواهند رفت

 

ولی چشمهايم هرگز دروغ نگفتند

 

و نخواهند گفت

 

من به شرافت لاله های سرخ صحرايی قسم می خورم

 

که با تمام بديها باز دوستت دارم

 

هر جا که باشی

 

با هر که باشی

 

برای من همان اميد شيرين گذشته ای

 

همان قيافه آشنا که هر شب در خواب می بينم

 

همان فرشته ای که مهربانيهايش يادم نمی رود

 

همان پری کوچکی که به من پرواز آموخت

 

همان افسانه هميشگی شعرهايم

 

که می خواهم بدانی

 

از يادم نرفته ای

 

  
نویسنده : ye divoone ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٤