آنشب هواي سردي بود ، مه ، ماتم ، غم ، درد ، اضطراب ، سياهي ، فاصله ،

اشك ، اشك و باز هم اشك ...

ستاره ها خاموش ، ابرها گريستند ،شقايق ها پرپر شدند ، آرزوها پژمردند ،

اميدها مردند ... ، بندهاي سه تار نيز از هم گسستند ...

آفتابگردون چشم در چشم خورشيد دوخت تا سوخت .

بغض به زنجير كشيده شده ، شكست .آري مصيبت با تمام هيبت خود نمايي

كرد.

ولي چه سود ؟

او ديگر رفته بود ، تنها يادگارش خاطره آن لبخند مست كننده اش بود ، چشمان

رقصان و محزونش ، گرماي لبان بي شرمش و آن قامت بي رقيبش .

او اسطوره بي همتاي زيبايي بود .

ولي براي خاطره شدنش زود بود ، ديري نبود كه با گرماي وجودش انس گرفته

بودم ، من به او عادت كرده بودم مثل پرنده اي به پرواز.

ولي اكنون در اين سرماي بي رحم ديگر نه او را دارم ، نه شوق زندگاني ، نه

اميد آينده،  نه التهاب و شور بودن ... ، خالي از هر انگيزه ام .

ولي باز هم تو اي سرنوشت بر لبهايم مهر سكوت زدي ، حرفي نيست خاموش

مي مانم تا بهتر بسوزم ،تا خاكستر شوم .

خاكستر نشيني عادت ديرينه من است .

محبوبم ، كاش بودي تا اشكهايي را كه بدرقه راهت كردم لمس كني و همچو

عادت هميشه با گونه هاي تر خود همزادش مني .

ولي افسوس اي مهروي بي همتا يم ، تنها عشق زندگيم ...

كه آسيمه سر آمدي و سراسيمه رفتي .

 

  
نویسنده : ye divoone ; ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٤