درياب مرا

                                      

 

وقتی در کنارم نباشی بهانه ای برای

                      تکرار قلبم نخواهم داشت...  

تو هرگز به راستی رنج نبرده ای!و درد بی خوابی را نميشناسی...

اين منم که خواب از چشمانم گريخته است و تا زمانی که زنده ام

،به جز اشک برای من همدمی نيست...

وقتی که با تو حرف ميزنم مرا به مسخره ميگيری،چــــــــــــــــرا؟

من ياوری تو را نميخواهم...اگر ميتوانی دشمنی نکن...

من دست دوستی ات را نميخواهم

اگر ميتوانی و ميخواهی،شمشيرت را کنار بگذار...

من از اشک تو بی نيازم،تمساح نباش و

مراميان آرواره ات له نکن...

تو را نميتوان شناخت...

گاهی ماهی و گاهی خسوف...

      گاهی خورشيدوگاهی کسوف...

با من اينچنين نباش...من را درياب...

     درياب.....درياب.....محتاجم

  
نویسنده : ye divoone ; ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٤