من تمنا کردم که تو با من باشی تو به من گفتی هرگز هرگز و مرا غصه اين هرگز.....

آسمان ابري است .دلم هواي گريه دارد. گريه اي
 
بي بهانه. ولي فردا كه اين ابرهاي سترون خيال
 
،باريدن نگيرند و ننگرند كه آسمان دلم هميشه ابري
 
است چه كنم؟
 
من درخت بي جوانه ام ،خشكيده در بهار،شوق
 
رويش در وجودم مرده است.در بهار جواني كه تنم
 
غرق شكوفه بود،پرنده اي در سينه سبز من آشيانه
 
ساخت تا با هم دوره كنيم تمام فصل هاي زندگي
 
را. اما در بهار بود كه پرنده رفت و بازنگشت . پرنده
 
رفت . پرنده مرد.........و حال من در خت خشكيده
 
در معبد تو دعا مي خوانم . دعا براي پرنده اي كه
 
آشيان خاليش همچون داغي بر تن نشسته است.
  
نویسنده : ye divoone ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٤