غروب

بی رحمی را در نگاهت دیدم اما باور نکردم

ریا را در چشمانت دیدم اما حس نکردم

هیچ گاه تو را اینچنین نمی دیدم

آیا می  شود بی دلیل عاشق شد؟

در این گرمای سوزان سرمای زمستان را حس می کنم

بهار را در راه می دیدم اما گویی بهار هم راهش را کج کرده

در ابتدای راه خسته شده ام

پاهایم یارای رفتن را ندارند

خسته ام

با عشق خود تو را به عرش رساندم

نگو اینچنین نیست که دیگر تو را با ور ندارم

روزی باران را دوست داشتم و هوای بارانی را با تمام وجود استنشاق می کردم

اما حتی بوی باران حالم را دگر گون می کند

باور کن دیگر چیزی زیبا نیست

حتی طلوع آفتاب زیبا نیست

زیرا طلوع آفتاب به معنای شروعی دیگر است

شروعی برای انتظاری دیگر

دلم می خواهد به خوابی عمیق فرو روم

به خوابی که دیگر در آن رنگی از آفتاب نباشد

رنگی از طلوعی دیگر نباشد

نفس ها یم هر لحظه سنگین تر می شوند

حس می کنم دیگر وجو د ندارم

اما باز صدایت را که روزی شادی بخش قلبم بود حس میکنم

باز همه چیز آغاز میشود

این بار تو نیستی

و ایــــن حقــــــــیقتی ســـــت مـــــــاندنی

  
نویسنده : ye divoone ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٤