ترس

 

هزار بار آسمان را قسم دادم که ديگر به چشمان گريان من نگاه نکند.

من از حقيقت بی پايان از تصويری بی نشان،از عشق يک آهو می ترسم

 من از روزگار سنگدل از بايدها و نبايدها می ترسم،

می ترسم از آغاز هر سرنوشت و از طلوع هر زيبايی. من از روح سرگردان زندگی،

از گريزان بودن ياران می ترسم،

از صدای پای رهگذران می ترسم.

از آنچه هستيم و هست می ترسم از جاده بی انتهايی که عاقبت مرا آواره خود خواهد ساخت می ترسم.

از لحظه ها و ساعتهايی که مرا نيز همانند خودشان بی عاطفه کرد .

می ترسم از خود فراموشی دلهای پاک می ترسم .              

  
نویسنده : ye divoone ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٤