اي کسيکه نگاه چشمان من را به خودت جذب کرد ه ای

چشمان من به آن چيزي که در بين ما بيدار شد خنديدند

چه رازي در تو وجود دارد اي کسيکه در برابر من ايستاده اي

  
نویسنده : ye divoone ; ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٥

 

 من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست

 
 بخاک خفته ام سوگند به عشق پاکمان و به به خاطرات گذشته مان و به مقدمترین کلمات که
همانا عشق می باشد سوگند که بعد از تو به دیگری دل نخواهم بست ...
 دستانم گرمی دست دیگری را احساس نخواهد کرد...
 لبانم بر لبان دیگری اجازه بوسه ندارد...
 دیدگانم نگاه هر بیننده ای که نمی پذیرد...
 واما  تا زمانی که لبانم به ثنای روی توست و چشمانم درپی تو اشک ریز است و دستانم
شاخه های گل میخک را به گورستان عشق اهدا کند 
   تنم درجامه سیاه خواهد بود و جز درکنار مزار عشقمان منزلگه دیگری نخواهد داشت!...
 
  آه... عشق با خاک همدم شادم چون تو را دارم.   شاد از جهان در گذرم چون تو را خواهم
داشت... 
  
                        
    به زندگی ... به امید... به وفا داری تو درود می فرستم.
                         
   ولی افسوس که گویا گورستان غم انگیزی در پیش است. 
 
  
نویسنده : ye divoone ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٥

 

به نام وداع !

 
باور نمي كني كه اين روزها چقدر دلم گرفته
 
 
باور نمي كني كه خنده هايم چه بغض هايي را در خود پنهان دارد
 
 
آري ...
 
 
من ...
 
 
با دقايقم ... با زندگيم لجبازي مي كنم !
 
 
نازنينم !
 
 
غروب بار سنگين دلتنگي مرا هر شب به دوش مي كشد
 
 
سنگيني پلكهايم و نگاهي كه ديدن را از ياد برده
 
 
كوركورانه زيستن را خوب آموختم !
 
 
توان نوشتن ندارم
 
 
واژه هايم گرد و غبار گرفته
 
 
من !
 
 
باور كن كه باورت كردم ...
 
 
باور كن كه بي تو بي باور شده ام !
 
 
من !
 
 
زندگيم را تمام كردم
 
 
حالا نفس كشيدن منت سرم مي گذارد !
 
 
حس مي كنم ...
 
 
هواي اينجا سرد و سنگين است
 
 
نازنينم !
 
 
ديگر نگو خداحافظ !
  
  
اگر مي روي بدون وداع برو ...
 
 
گله اي نيست !
 
 
ببين !
 
 
نقاشي عشق مي كشم و
 
 
 
گم شدن در نگاه تو كه آرامش مي دهد
 
 
نبض سكوت حرفي براي گفتن دارد !
 
 
ببين !
 
 
دستانم را ببين
 
 
چشمان ترم را ببين
 
 
ببين سكوتم چه حرفهايي را تحمل مي كند !
 
 
به خاطر تو ...
 
 
نامت را هر روز زمزمه مي كنم
 
 
مبادا يادم رود
 
 
كه روزي ... زماني ... عاشقت بودم !
 
 
آري ... عاشق
 
 
خيال نكن ديوانه شدم ...
 
 
اگر اين ديوانگي ست من عاشق اين ديوانگيم !
 
 
نازنينم !
 
 
ما محكوميم... محكوم به زندگي !
 
 
و شايد محكوم به مرگ!!!
 
 
 
سکوت کردم... به اندازه همه حرفهايم
 
 
 
 
رفته ای اینک اما
 باز برمی گردی؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد...
  
نویسنده : ye divoone ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸٥

 

آمده اند به من می گویند عشقم ازدوری من آب شده است 

 آمده اند به من می گویند درعذاب است

فکر می کنند من به خاطر دوری از او راحتم
 

 و من قلبم به خاطر جدایی از او  آب شد

به خدا از روز رفتنش چشمانم از خواب محروم شده اند


و آنچه بر من می گذرد و گذشت بر او یک روز نیز نگذشت

مرا ملامت کردند و گفتند بس است

سرگردانی و اشتیاق و سختی و دوری و تلخی

گفتم مردم مرا رها کنید دیگر کافیست

من بعد از او در آتشم بعد از او در آتشم

به که بگویم در حالی که همه قهرند من با که درد و دل کنم

به که بگویم خدا خودش می داند که من چه حالی دارم

اگر شبی اشک چشمم را می دیدند

 اگر شبی آتش عشق را مثل من احساس می کردند

می فهمیدند چه در قلبم از سرگردانی و اشتیاق و تلخی  می گذرد

و هیچ وقت ملامتم نمی کردند

 وهیچ حرفی نمی زدند

و هیچ وقت تو را ترک نمی کردم

و به خاطر دوریت نمی سوختم

قلب من یک عشق خود خواه را انتخاب کرد

هیچ وقت عاشق کسی نشد و هیچ وقت احساس پریشانی نکرد

من را تنها گذاشت و با اینکه پیش او بودم از درد عشق رنج می بردم

من بین بهشت و آتشم بین بهشت و آتش


به که بگویم در حالی که همه قهرند

من با که درد و دل کنم

به که بگویم

خدا خودش می داند که من در چه حالی هستم
 

  
نویسنده : ye divoone ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٥

 

کاش او وقت دیگری میمرد،افسوس ،افسوس

کاش از مرگ در زمان دیگری میشد گفت :فردا ،فردا

پله های روز را نرم و لغزان میخزیم،

باز مرگ ناگزیری را به آخر میبریم.

این همه دیروز هایی که در پی هم بوده اند،

مرگ را همچون سبک مغزان نشانگر بوده اند،

زندگی،ای شمع کوچک!شعله ی تو پاینده نیست،

تا صبحی از راه رسد،نورت به شب زاینده نیست.

زندگی یک سایه ی لغزنده است،

زندگی بازیگر بازنده است:

اضطرابش روی صحنه آشکار،

ساعتی دیگر نماند برقرار.

زندگی چون قصه ی دیوانه ای است،

پر هیاهو ،پوچ و چون افسانه ای است.


  
نویسنده : ye divoone ; ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٥

 

ای سراپا همه خوبی به تو می اندیشم

به تو ای مظهر حسن

به تو ای آیت نازبه تو کز حال دلم بی خبری

به تو که به گریه ی من می خندی

بنگر به سیه بختی خود

به دل ساده ی خویش

به وفای خود و به بی عهدی خود

به همان شب که به من می گفتی

عهد و پیمان میان من و تو ره به سوی ابدیت دارد

پس چه شد ان همه سوز

پس چه شدان همه عشق

یاد داری شب مهتابی را

آسمان شاهد افسانه ی ما

یاد داری که از باغ گل یاس نرم و اهسته گذر می کردیم

تو به من قصه ی دل می گفتی و من از بهر تو گل می چیدم

پس کجا رفت؟ چه شد؟چه شد ان قصه ی عشق؟

چه شد ان برق نگاه؟

راستی وای به من که پس از ان همه درد

بازهم به تو می اندیشم؟

  
نویسنده : ye divoone ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٥

 

و آنقدر در گفتن یک حرف حاشیه رفتم
 
               
   وبه جای نوشتن تنها یک کلمه   گوشه دفتر خاطراتت                        
                                                                
  

      شعر های حاشیه ای نوشتم !!!!
 
                  تا عاقبت در حاشیه چشم هایت افتادم
 
                                          حالا که حاشیه نشینی را تجربه می کنم
 
                                 
                                                       بگذار  فقط یک حرف حاشیه ای دیگر بزنم
 
                                                                                                   
                                                                                                              دوستت دارم.
 

  
نویسنده : ye divoone ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٥

 

من اه می کشم و تو پشت سر هم مینویسی

از همه چیز شعر می سازی حتی سلام های سرسنگینم

و خداحا فظی هایت که همیشه بی جواب می ماند

من دیگر خسته شدم

از این همه حرفهای تکراری

از این همه...... بگذریم

نمی دانم

چرا

دلم,دیگر به چشمهای کسی بند نمی شود؟؟؟؟

  
نویسنده : ye divoone ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٥

 

يه بار از کنار دريا عبور کردي يه عمره موجاش واسه

بوسيدن جاي پاهات ميان و ميرن...

  
نویسنده : ye divoone ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٥

 

دلم برای کسی تنگ است                                                                    

که چشمهای قشنگش را                                                   

به عمق آبی دریا می دوخت                                   

و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می

خواند                                         

دلم برای کسی تنگ است                         

كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد

و پري دلم را با وجود خود خالي

دلم برای کسی تنگ است                         

کسی که بی من ماند                                                 

کسی که با من نیست

دلم برای کسی تنگ است                         

که بیاید

و به هر رفتنی پایان دهد

دلم برای کسی تنگ است

که آمد

رفت

...... و پایان داد

کسی ....

کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود

           

    ....كسي كه دوستش دارم ....

    عاشقانــــــه هميشـــــــه تا ابد تاخود خداونـــــد!

  
نویسنده : ye divoone ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٥

 

بعد از مدت ها در آغوشت نشسته بودم آرام و ساکت . گرمی

دستانت را بر روی تن یخ زده ام چه عاشقانه حس می کردم . نگاهی

به چشمان عاشقم انداختی ........ پاکی نگاهت تنم را به لرزه

انداخت .............

چه حس زیبایی بود در آغوش تو بودن .........................

اشک در چشمانم حلقه زده بود . درد دلم را از نگاهم

خواندی .................

چشمانت را بستی و شروع کردی به خواندن ................

آرام زمزمه می کردی      دلم گرفت ای هم نفس   پرم شکست تو

این قفس ..................

دستم را باز کردم تیغ در دستانم برقی زد......لحظه های آخر بود

همیشه آرزو داشتم در آغوش تو بمیرم و این بهترین فرصت بود .......

آرام تیغ را بر روی دستانم گذاشتم ناگهان ترس عجیبی تمام وجودم را

فرا گرفت دستانم می لرزید اما فرصتی نداشتم باید قبل از آنکه

چشمانت را باز کنی کار را تمام می کردم ........

تیغ را روی دستم کشیدم خون به سرعت از بدنم خارج می شد

دست هایم را مشت کردم و فشار دادم تا مبادا از شدت درد تکان

بخورم و تو چشمت را باز کنی .....................

لحظه های آخر بود در کنار تو در آغوش تو جان دادن لذت عجیبی

داشت و تو هنوز زمزمه می کردی

صدایت را برای آخرین بار می شنیدم . دستت را آرام بر روی لبهایم

کشیدی برای آخرین بار دستان نجیبت را بوسیدم و چشم هایم را به

روی همه تنهایی ها بستم

بدنم یخ زده بود . سرمای ناگهانی بدنم تو را به خودت آورد چشمانت

را باز کردی و دیدی از من تنها یک لباس خونی و دستمالی خیس از

اشک برایت باقی مانده .................................

  
نویسنده : ye divoone ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٥

فلسفه گناه و دوست داشتن

 

دوست داشتن خیلی شبیه احتیاج داشتن است
 
 
يک جور احتياج داشتن مفرط
 
 
 و گاهی هم دوست داشتن راهی برای فراموش کردن است
 
 
 چند روزیست غریبه ای در زندگیم پیدا شده ... حس میکنم دوستش دارم ...
 
 
 و خودش هم باور کرده که  خیلی دوستش دارم !
 
 
 نمی دانم ... شاید برای به خاکسپاری خاطرات گذشته  !
 
 
يکبار ...  نیمه شب ... از او پرسيدم :
 
 
-  چرا منو دوست داری ؟
 
 
 
و حس کردم بعد از اين سئوال روی گونه سمت چپ او و روی احساسات من چال کوچکی
 
 
افتاد  و این شروع تازه ای بود برای یک هم آغوشی ، 
 
 
 بوسه های عاشقانه در تاریکی ،
 
 
شنیدن نفسهای هوسناک ،
 
 
و لذت بردن از یک گناه . 
 
 
 همیشه معتقدم گناه بايد لذت داشته باشد
 
 
گناهی که لذت ندارد ؛‌ حماقت است
 
 
 آدم ها گناه می کنند و گناه می کنند و گناه می کنند 
 
 
 و هيچ لذتی در پس گناهان بيشمارشان نيست
 
 
 يا آدم ها خيلی احمق شده اند
 
 
و يا من در تعريف گناه اشتباه می کنم
 
 
من همه چيز را می دانم و هيچ چيز را نمی فهمم
 
 
 و اين عميقا تاسف بار است .
 
 
خیلی بد است
 
 
گاهی آدم دلش میخواهد از خودش فرار کند
 
 
از خودش و گذشته اش و آينده ای که نمی خواهد داشته باشد
 
 
 به هر طرف که می دود ؛‌ باز هم جز خودش ؛ کسی نيست
 
 
 به کسی دل می بندد تا خودش را فراموش کند
 
 
به کسی ديگر که مثل خود او از خودش فرار کرده است و از دیگران هم همینطور 
 
 
 مدتی می گذرد
 
 
 اندکی آرام می گيرد و کمی فراموش می کند
 
 
اما دوباره عصيان می کند و خودش می شود
 
 
 همانی می شود که روزی از او فرار کرده بود
 
 
همانی می شود که نمی خواست باشد
 
 
 دل می کند و همه چيز را به هم می ريزد و در پی يافتن سعادت
 
 
چیزی که گمشده همیشگی اوست
 
 
به تنهائی میگریزد و باز
 
 
 خودش را می بيند و نااميدانه به ديوار بلند آرزوهای سرکوب شده اش چنگ می زند 
 
 
 باز هراسان و دربدر از خويش می گريزد تا شايد
 
 
 باز در خم کوچه ای ؛
 
 
 کسی مثل خودش را بيابد و او را در آغوش بکشد
 
 
 تا چند روزی باز فراموش کند و مشغول باشد
 
 
 مدام واژه های عاشقانه تکرار می شود و مدام لبهای ترک خورده  ((‌ دوستت دارم ))‌ را
 
 
تکرار می کنند
 
 
 و شاید در لحظه ای کوتاه 
 
 
 آدم بدون اينکه خودش بفهمد
 
 
 در بالای پرتگاهی که راه برگشتنش سخت است
 
 
 رها شود
 
 
 آری ...  اين جا نمی شود به کسی نزديک شد ،
 
 
 آدم ها از دور دوست داشتنی ترند ...
 
  
نویسنده : ye divoone ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٥

 

تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم ، تعجب نکن که چرا

گريه نميکنم ، بي تو يک عمر فرصت براي گريستن

دارم اما براي تماشاي تو همين يک لحظه باقي است

  
نویسنده : ye divoone ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٥

 

ديشب خواستم واسه دل خودم فال بگيرم وقتي فالنامه رو باز کردم چشمم به شعري افتاد که
هيچ ربطي به دل من نداشت تازه فهميدم که دلم مال خودم نيست
 
  
نویسنده : ye divoone ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٥

 

عشق رازی است مقدس. برای کسانی که عاشقند، عشق برای همیشه بی‌کلام می‌ماند؛

اما برای کسانی که عشق نمی‌ورزند، ‌عشق شوخی بی‌رحمانه‌ای بیش نیست.

  
نویسنده : ye divoone ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٥

 

  
نویسنده : ye divoone ; ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٥

قشنگترین اشتباه

عشق تو، یاد تو،اسم تو ، خاطره شد

مثل یه حس زیبا، مثل یه خواب کوتاه، من اسمتو گذاشتم، قشنگترین اشتباه بی تو هر لحظه

من ،شکسته بی صدا بود، این خنده ها دروغه، بی تو شادی کجا بود روزهای شادی

وعشق،حیف که چه زود میگذره، از قصه من وتو چی موند به جز خاطره یه قاب عکس

خالی، زیر غبار همیشه، یه پنجره که هر گز ،به جایی باز نمیشه گرفته هر ستاره، فانوس

عشق به راهه، نرفت از یاد آینه، هنوز رنگ نگاهت رفتی تو اززندگیم، انگار که یه

خواب بودی، تو لحظه های عمرم ،افسوسی کمیاب بودی می دونستم از اول ،این رسم

زندگی نیست ،خوشبختی ها زود گذر، هر گز همیشگی نیست به دنبال یه رویا، که دست

نیافتنی بود، می دونستم از اول قلبم شکستنی بود مثل یه حس زیبا، مثل یه خواب کوتاه،

من اسمتو گذاشتم، قشنگترین اشتباه
 

  
نویسنده : ye divoone ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٥

 

دوست دارم دوست توباشم ’‌كسئ به رنگ دغدغه هايت’‌كسئ كه صدايت رامئ شنود و دلهره

هايت را مئ شناسد وخوب مئ داند تنهايئ تو چه طعمئ دارد ’‌دوست دارم صدايت كنم با

كلماتئ كه روزمره نيستند و بئ مقدمه حس مراعريان مئ كنند .مئ خواهم از دوستئ با تو

حرف بزنم دوستئ يعنئ همين هاكه نوشته ام . دوست خوبم دوست دارم.


گرچه نمئ شود به تورسيد ياحتئ برائ لحظه ائ مالك قلب توشد . اما برائ دوست داشتن تو

’‌وسعت تمام دنيا را در اختيار دارم و مئ توانم تو را آن قدر دوست بدارم كه همه باور كنند

حق من درزندگئ توبودئ كه به ناحق ازمن ربودند.


خيال ’‌ چشم براه پرستويئ باشد وعطر گلئ .

بنگر به عالم هستئ راكه از هرسويئ نوايئ گوشنواز شنيده مئ شود وگوش جان بسپار به

طنين دل انگيز زمان كه چه زود مئ گذرد . پس دوباره ساز روحت را بردار وبنواز . شايد

دلئ به رحم آيد و كسئ ازاين زندان غم رهايئ يابد. شايد ........
 


بالهايت را بگشائ و خيزبردارك به افق هائ دور . شايد پشت فلق عاشقئ گريان بر پشت بام
  
نویسنده : ye divoone ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٥

 

شايد يه روزي كسي رو كه باهاش خنديدي فراموش

كني!

اما كسي رو كه باهاش گريه كردي.....
 
هرگز!!!

 

  
نویسنده : ye divoone ; ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٥

 

در يک روز بارانی با تو آشنا شدم؛

رفتيم، گفتيم، خنديديم ، چقدر خوش بوديم

خيس شديم!

و هنوز باران ميباريد که از هم گذشتيم؛ تو به سوئی

رفتی و من به ديگر سو

خيس شديم!

..... و حالا وقتی باران می بارد نمی دانم بخندم يا

گريه کنم؟ زيرِ باران کدام خاطره را نگاه دارم و کدام را

بشويم

  
نویسنده : ye divoone ; ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٥

← صفحه بعد